و سرانجام پوپك گلدره، فرزند دوم محمدرضا گلدره، در شب تولد رسول اكرم(ص)، در 27 فروردينماه 1385 در حالي كه 34 سال و هشت ماه سن داشت، دارفاني را وداع گفت...
همين چند سال پيش، او جايزه بهترين بازيگر زن با بازي در فيلم <موج مرده> را از آن خود كرده بود. با او قرار گفتگو گذاشتم. ابتدا امتناع ميكرد، اما او را مجاب كردم كه با من گفتگو كند. به من گفت: چه ميخواهي بپرسي؟ كجا به دنيا آمدم، كجا تحصيل كردم، نظرم را درباره اين سكانس بگويم و شايد بهترين پرسش اين باشد كه پيام اين فيلم چه بود؟ گفتم: سركار خانم، ما هم مقصر نيستيم، بلكه اذهان عمومي از ما اين چنين پرسشهايي ميخواهند. كمي فكر كرد و گفت: يعني مردم... گفتم: آري. گفت: همه مردم... گفتم: نه، آن قشري كه حداقل مطبوعات را ميخوانند و از طرفداران دنياي سينما هستند. اينها، هم جزوي از مردم هستند. گفت: حالا كه پاي مردم وسط است، پس بپرس... و من پرسيدم و پرسيدم تا اينكه رسيدم به پرسش كليشهاي پاياني، مثل تمام مصاحبهها <حرف پاياني...> دوباره به فكر فرو رفت، مثل پاسخ دادن به ديگر پرسشها، كه با طمانينه به آنان پاسخ ميداد. برخلاف خيلي از هنرمندان، براي طرف مقابل، ارزش قايل بود. ما خبرنگاران زماني كه رو در روي كسي براي گفتگو مينشينيم، متوجه ميشويم كه چه كسي حال و حوصله گفتگو را دارد و چه كسي حال و حوصله ندارد... چه كسي ميخواهد با پاسخهاي تك كلمهاي از شر ما راحت شود و چه كسي با فكر، تعمق و تامل پاسخگوي پرسشهاي ماست و گلدره از اين گروه بود. گروهي كه يا مصاحبه نميكرد و اگر هم حاضر به مصاحبه ميشد براي فرد روبهرو، ارزش قايل ميشد.
مثل آن بازيگر زن تازه به دوران رسيدهاي نبود كه شش ماه، ما را امروز و فردا كرد و سرانجام هم گفت: پرسشهايتان را بياوريد، پرسشهايمان كه به پانزده پرسش ميرسيد را برديم و به او سپرديم كه حداقل براي هر پرسش سه، چهار خط مطلب بنويسد... پس از دو ماه از آن روز كه به دنبال پرسشهايمان بوديم، به ما گفت كه برويم از منزلشان در يكي از خيابانهاي فرعي ميرداماد تهران بگيريم.
![]() |
زماني كه مادر بازيگر مربوطه، كاغذ را دستمان داد، از حالت تعجب داشتم شاخ در ميآوردم؛ پس از شش ماه به دنبال او بودن و دو ماه هم به دنبال پرسشها، براي هر يك از پرسشها، تنها چند كلمه پاسخ داد. از پانزده سوال، شش پرسش عادي را پاسخ نداد؛ به سه سوال ديگر، بلي يا خير گفت و براي شش سوال هم، تنها چند كلمه پاسخ... از مجتمع كه خارج شدم، كاغذ را مچاله و به گوشهاي پرتاب كردم. زير لب به خودم دشنام دادم كه هشت ماه از وقتم را صرف او كردم و روانم را آزار دادم، آخرش هم... وقتي كه او برايت احترام قايل نميشود، آن گاه براي چه بايد عكس او را با ژستهاي مختلف روي جلد بياوري... شايد پاسخ اين باشد، <براي مردم...> اما او براي مردم، براي من و براي تو چه كرد؟ مردم بايد بدانند كه برخي از اهالي اين قشر چگونه رفتار ميكنند... ما براي آنان ميگوييم كه براي مردم از شما گفتگو ميخواهيم و آن گاه آنان هشت ماه، ما را به دنبال خود ميكشانند. زماني كه اين اتفاق در تابستان گذشته كه اگر اشتباه نكنم، مردادماه گذشته بود، افتاد... به ياد حرفهاي <پوپك گلدره> افتادم كه به من در اوج محبوبيت و مشهوريت به خاطر دريافت سيمرغ بلورين از جشنواره فجر گفت: اگر به خاطر مردم است، بپرس و من پرسيدم تا رسيدم به همان پرسش پاياني. <اگر در پايان چيزي دوست داريد، بگوييد، به عبارتي سخن پاياني> و او پس از كمي تامل گفت: <ما انسانها، بايد قدر يكديگر را بدانيم، مرگ به همه ما نزديك است، مرگ در كمين همه ماست، دنيا چند روزي بيشتر نيست، ما در دنياي ديگري هم بايد زندگي را تجربه كنيم، مرگ پايان زندگي نيست، پس با كولهباري از رفتار پسنديده به سوي آن دنيا گام برداريم.>
و لحظاتي بعد صحبتهايش عاميانهتر شد: <براي يكديگر كلاس نگذاريم، از غرور فاصله بگيريم، دلهايمان را به يكديگر نزديكتر كنيم، به ماديات زندگي توجه بيجا نشان ندهيم و از گذشتگان عبرت بگيريم، دست پايينتر از خود را بگيريم و به او كمك كنيم كه تنها همين مسايل، نام انسانها را نيك ميكند...> و چه زيبا پوپك آن گفتهها را به زبان آورد، چرا كه خود اين گونه بود و به همين شكل زندگي ميكرد...
روحش شاد

